بازخوانی آثار کوندرا

 
 
شوخی /میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
 : این روزها در حال بازخوانی آثار کوندرا هستم...
 
" آدمهایی هستند که ادعا می کنند عاشق بشریتند، در عین حال دیگرانی هم وجود دارند که به آنها ایراد می گیرند و می گویند ما تنها می توانیم آدمها را به صیغه مفرد ، یعنی این آدم یا آن آدم را، دوست داشته باشیم. من موافق دیدگاه اخیر هستم و این را هم به آن می افزایم که هر کس به درد عشق می خورد ،به درد نفرت هم می خورد. بشر موجودی است که آرزوی تعادل دارد؛ او بار مصیبتی را که بر پشتش انباشته می شود با بار نفرت خود به حال موازنه در می آورد! "
 

آهستگی/ میلان کوندرا/ ترجمه حمیده جاهد/نشر سروینه

"میان آهستگی و حافظه،فراموشی و سرعت، رابطه ی پنهانی وجود دارد.حالتی کاملاً معمولی را در نظر آورید: فردی در خیابان در حرکت است. به ناگاه تلاش می کند تا مطلبی را به خاطر آورد، اما در یادآوری آن عاجز است به صورت خودکار از سرعت قدم هایش می کاهد.اما فردی که قصد دارد اتفاق ناخوشایندی که به تازگی برایش افتاده را به دست فراموشی سپارد،به طور ناخودآگاه بر سرعت قدم هایش می افزاید؛ گویی در تلاش است تا میان اتفاق که نزدیکی اش را حس می کند و خود،فاصله ای اندازد.

در ریاضیات هستی این تجربه، حالت دو معادله ای ساده ای به خود می گیرد: میزان آهستگی رابطه ی مستقیم با میزان یادآوری و میزان سرعت، رابطه ای مستقیم با میزان فراموشی دارد."

 روان شناسی عزت نفس/ناتانیل براندن/ ترجمه مهدی قراچه داغی/ انتشارات نخستین

"انسان موجودی اجتماعی است و مسلماً دیگران روی او تاثیر می گذارند. دیگران می توانند روی برداشت ما از خودمان تاثیر بگذراند. اما نفوذ پذیری اشخاص هرگز به یک اندازه نیست. بعضی ها راحت تحت تاثیر قرار می گیرند، اما تاثیر پذیری جمع دیگری کمتر است. (...)درجه و شدت استقلال اشخاص با هم تفاوت دارد. نوآورها و خلاق ها کسانی هستند که می توانند بیش از متوسط دیگران شرط تنهایی را بپذیرند.

بعد از سال ها کار با کسانی که به طرزی ناخوشایند با عقاید دیگران مشغله دارند، به این نتیجه رسیده ایم که موثرترین راه رسیدن به آزادی بالابردن سطح آگاهی است. هر چه شخص به منابع درونی خود مراجعه بیشتری داشته باشد،تاثیر عوامل بیرونی کمتر می شود و تعادل بهتری ایجاد می شود."

کجا می توانم پیدایش کنم/هاروکی موراکامی/ترجمه بزرگمهر شرف الدین/نشر چشمه

"آخرین باری ک واقعاً کتاب خوانده بودم،کی بود؟ چه کتابی بود؟ هیچ چیز یادم نمی آمد.چگونه ممکن است زندگی یک نفر این طور دگرگون شود؟ آن من ِ قدیمی کجا رفته بود، کسی که طوری کتاب می خواند که انگار جادو شده است؟ آن روزها – و تقریباً آن شور و حال عمیق – چه معنایی داشت؟

آن شب توانستم آنا کارنینا را بدون این که لحظه ای تمرکزم به هم بخورد، بخوانم. کتاب را بی آن که ذهنم مشغول چیز دیگری باشد ورق می زدم. در یک نشست تا صفحه ای که  آنا و ورونسکی  در ایستگاه قطار مسکو برای اولین بار همدیگر را می بینند. در آن جا چوب الف را بین صفحه ها گذاشتم و برای خودم یک لیوان دیگر برندی ریختم.

برای اولین بار فکر کردم چه رمان چرندی است. قهرمان زن داستان تا فصل 18 پیدایش نمی شود.در شگفت بودم که آیا این برای خوانندگان روزگار تولستوی غیرعادی نبوده است.آن ها وقتی کتاب را با شرح جزئیات زندگی شخصیت فرعی داستان به نام ابلونسکی می خواندند،چه کار می کردند؟ فقط می نشستند و منتظر می ماندند ک سر و کل شخصیت زن زیبا پیدا شود؟ شاید آره . شاید مردم آن روزها وقت زیادی داشتند تا بخواهند هر طور شده بگذرانند – حداقل آن بخش از جامعه ک رمان می خواندند."

 زندگی جای دیگری است/میلان کوندرا/ترجمه ی پانته آ مهاجر کنگرلو/ نشر تنویر

"مامان فهمید که نمی دانسته او را می خواهد یا نه،و این فکر در سرش گذشت که همیشه دختربچه ای گیج و بی تجربه بوده است،اما در عین حال،این فکر برای او یک عذر موجه بود،چون می شد چنین نتیجه گرفت که او نه از روی شهوت،بلکه به خاطر معصومیتش به شوهرش خیانت کرده بود،و به این طرز فکر احساسی از خشم نیز،نسبت به کسی که او را دائما در موقعیتی نیمه ـ بالغ و معصوم نگه می داشت،اضافه شد و این خشم همچون پرده ای آهنین روی تفکراتش فرود آمد،به طوری که خیلی سریع بجز صدای تند نفسهایش ،دیگر چیزی نشنید و از اینکه فکر کند دارد چه می کند،صرف نظر کرد."

 

 

به بهانه ی پخش سريال قهوه تلخ: منصور ملکی

به بهانه ی پخش سريال قهوه تلخ: منصور ملکی

آه ... سينما مرده ، سال هاست که مرده است

آن چه در پی می آيد ، حکم غزلی را دارد که هر بيتش می تواند موضوعی جدا از بيت ديگر داشته باشد ، اما در يک خط عمودی با هم ارتباط دارند .

 

 

ادامه نوشته